تبليغاتX
دل نوشته
من نمیدونم چرا ما آدما طرز درست حرف زدن رو یاد نمیگیریم؟چرا بعضی حرفایی رو که نباید به زبون بیاریم رو میگیم تا طرف مقابل از دستمون ناراحت بشه و باعث بشه خودمون بیشتر از خودمون بدمون بیاد و عذاب بکشیم.

همین خود من فقط ادعام میشه که بزرگ شده ام و خیر سرم ۱۷ سالمه.هنوز بلد نیستم درست حرف بزنم.خیلی ها میگن به خانواده فرد مربوط میشه ولی من فکر نمیکنم تو خونمون کسی بد حرف بزنه لی نمیدونم چرا من اینجوری شدم. 

دیشب تا صبح خوابم نبرد.همش حرفا و کارام می اومدن جلو چشمم.

ای خدا منو آدم کن.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:49 توسط مریم |

امشب تولد دو تا از عزیزترین افراد زندگیمه.خیلی دوست داشتم حداقل پیش یکیشون بودم و از نزدیک بهشون تبریک میگفتم ولی حیف....

امیدوارم سایه شون سال های سال روی سرم باشه و هردوشون موفق باشن.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 22:8 توسط مریم |

دیگه توان ندارم.انقدر کم خوابی کشیدم پای چشام گود افتاده.هرروز از 6 صبح از خونه برو بیرون 7 و 8 شب بیا خونه.بعدش بخون بخون بخون برای روز بعدش.تازه ساعت 3 یا 4 صبح یکهو بفهمی خوابت برده و نصف درسات مونده فرداش هم امتحان داری اونم 2تا یا 3تا. جمعه هاش رو هم بری کلاس.دیگه هیچی واسم نمونده.

واقعا خسته شدم.دلم میخواد فقط یک روز بتونم از صبح تا شب بخوابم و خستگیم رو در کنم.


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 19:33 توسط مریم |

زنده رود به اصفهان زندگی بخشیده.با اومدن آب به شهر. اصفهان یک حال و هوای دیگه پیدا کرده.مردم اگر قبلا برای کار اجبارا از روی پل های خواجو و سی وسه پل رد میشدن حالا با ذوق و شوق از روی آب رد میشن.برای آب اسفند دود میکنن و خداروشکر از دهنشون نمیفته.هوا فوق العاده عالی و خوب شده. با اینکه دلم میخواست مثل شهرهای دیگه اینجا هم برف داشته باشیم ولی زیبایی اصفهان الان یک چیز دیگه اس.
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 16:22 توسط مریم |

امروز یک روز خوب واسم بود.خداکنه بقیه روزهام هم مثل همین باشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 15:53 توسط مریم |

آدم تاکسی سوار میشه باید کمربند ببنده؟؟

صبح راننده تاکسی رو که سوارش بودم به خاطر اینکه من کمربند نبسته بودم جریمه اش کردن.خداییش آدم خوبی بود که بهم هیچی نگفت.شرمنده اش شدم حسابی.

اصلا هم راضی نشد که من پول جریمه اش رو بدم.خداکنه اون دنیا شرمنده اش نشم.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 19:47 توسط مریم |

امروز یکهویی یاد گذشته هام کردم.به دوران راهنمایی. به دوستای تهرانم.چقدر دلم واسشون تنگ شده.دلم واسه مسخره بازیای اون موقع هام،دست انداختن معلم ها، دعوا کردن با قلدر های مدرسه، پیچوندن های بعد از امتحانا و رفتن به دکه روزنامه فروشی خریدن کلی روزنامه و مجله ورزشی و...

چقدر آیسان رو بخاطر وزن زیادش مسخره کردم،معلم ریاضیمون رو به خاطر داشتن لهجه و معلم دینی رو به خاطر ابروهاش.

ولی همش شیرین بود.حتی اگر 10 بار دیگه هم از نو به دنیا بیام باز همین کارا رو میکنم.

هیچ کدوم از سال های تحصیلیم رو به اندازه ی دوم راهنمایی دوست نداشتم.اون اکیپ 6نفره که تقریبا من میشدم سر دسته اش و شیطونی هامون.وقتایی که تو حیاط میشستیم معاونا حرص میخوردن و من و غزاله و آیسان به خاطر پارتی کلفتمون(مامانامون معلم مدرسه بودن) از هیچی نمیترسیدیم و بقیه هم به تبع ما آسوده خاطر.

امتحان دینی رو که هیچ وقت یادم نمیره.اون تقلبی که ما 6نفر کردیم تو نوع خودش فوق العاده جالب بود.من کنار دیوار کتاب باز کردم و همه رو نوشتم بقیش رو هم از پشت سر به ندا میگفتم و ندا به آیسان. حتی معلمه نفهمید که فاطمه و آذین زیر میز کتاب جابجا میکنن با اینکه کتاب با صدای بلندی افتاد زمین هیچی نفهمید.منم همه ی سوالا رو توی یک ورقه نوشتم و دادم به غزاله.فقط ما نمره بالا آوردیم.

این یکی از بهترین خاطرات تحصیلیم بود.

امیدوارم همه شون هر جا هستن سالم و خوشحال باشن.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 21:56 توسط مریم |

سردی هوا و خشکی اون شده قسمت ما کویر نشین ها.دریغ از یک قطره بارون که رو سر اصفهان بباره.یک زمانی اصفهان جز پرآب ترین شهرهای ایران بود ولی حالا....

با اینکه از بارون و هوای گرفته و ابری خوشم نمیاد الان یکی از آرزوهام دیدن بارونه.اگر یک کوچولو هم بباره آلودگی کلی کم میشه و نفس کشیدن هم برای من و امثال من خیلی آسون تر.

 

به قول معلم جغرافیمون:ایشاا... بارون بیاد هرجا که خواست بیاد.همه جای ایران سرای من است

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:28 توسط مریم |

جمعه توی جاده چرخ یک تریلی آتیش گرفته بود.دلم بی نهایت برای راننده اش سوخت.توی بارون و تاریکی هوا اونم بدون کپسول آتش نشانی و حتی 1 ذره آب و یک بیل.آتش نشانی هم که طبق معمول دیرتر از همه میرسه.تنها شانس راننده اش این بود که بار ماشینش آجر نسوز بود.

پ.ن: خوشحالم از این که تو کشورم هنوز هم عده ای آدم هستند که بدون چشم داشت به هم نوعشون کمک میکنن و از هیچ  چیزی دریغ نمیکنن.

+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 21:27 توسط مریم |

نمیدونم چرا ولی دلم خواست یک وب جدید باز کنم و حرفام رو راحت توش بزنم.بدون این که آدرسش رو به دوست و آشنا بدم.

این چند وقته که مینویسم احساس آرامش میکنم.خیلی کسی رو ندارم که باهاش درد و دل کنم.دوستای صمیمیم هم که همه تهرانن.بهترین راه اینه که بنویسم.برای دل خودم.

پ.ن:به قول یک دوست خوب بعضی چیزا همیشه به یاد میمونن.بدون این که بخوان جایی ثبت بشن توی قلب و ذهن آدم میمونن.پس اگر میخواید فقط به صرف اینکه بازدید کننده های وبتون زیاد بشه ازم بخواین لینکتون کنم شرمنده.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 14:40 توسط مریم |